الفيض الكاشاني
60
عرفان مثنوى ( فارسى )
پيش يوسف نازش و خوبى مكن * جز نياز و آه يعقوبى مكن معنى مردن بود در ره ، نياز * در نياز و فقر خود را مرده ساز تا دم عيسى تو را زنده كند * همچو خويشت خوب و فرخنده كند از بهاران كى شود سرسبز سنگ * خاك شو تا گل برويى « 1 » رنگرنگ سالها تو سنگ بودى دلخراش * آزمون را يك زمانى خاك باش درختانند همچون خاكيان اين درختانند همچون خاكيان * دستها بركردهاند از خاكدان سوى خلقان صد اشارت مىكنند * وانكه گوشستش « 2 » عبارت مىكنند با زبان سبز و با دست دراز * از ضمير خاك مىگويند راز همچو بطّان « 3 » سر فروبرده به آب * گشته طاووسان و بوده چون غراب « 4 » در زمستانشان اگر محبوس كرد * آن غرابان را خدا طاوس كرد در زمستانشان اگرچه داد مرگ * زندهشان كرد از بهار و داد برگ منكران گويند خود هست اين قديم * اين چرا بنديم بر ربّ كريم كورى ايشان ، درون دوستان * حق برويانيد باغ و بوستان هر گلى كاندر درون بويا بود * آن گل از اسرار گل گويا بود بوى ايشان رغم انف منكران * گرد عالم مىدود پردهدران منكران همچون جعل « 5 » زان بوى گل * يا چو نازك مغز در بانگ دهل خويشتن مشغول مىسازند و غرق * چشم مىدوزند زين لمعان برق چشم مىدوزند و آنجا چشم نى * چشم آن باشد كه ببيند مأمنى
--> ( 1 ) - در نسخهء قونيه : نمايى . ( 2 ) - گوشستش : براى او گوش شنوا باشد . ( 3 ) - بطّ : اردك . ( 4 ) - غراب : كلاغ . ( 5 ) - جعل : سرگينغلطانك ، نوعى سوسك سياه كه در سرگين چهارپايان مىزيد ؛ سرگينكش .